تبليغاتX
پردال
یاحق

هر چه بالا و پایین می کنیم همه اش از غصه ها و دلتنگی هایم گفتم همه اش از خستگی هایم گفتم این جا شده است سنگ صبورم هیچ جا و هیچ کس بهتر از پردال برایم سنگ صبور نبوده حرف های نگفته ام هم گاه ثبت موقت است . از حرف زدن و از غصه هایم برای دیگران گفتن انگار که عاجزم.

نوشتن اینجا گاه آرامم می کند و گاه شاید امواجش را تند تر ولی باز هم دلم خوش است که حرف هایم را که می زنم قضاوت نمی کند ترحم نمیکند دلش را الکی نمی سوزاند فقط گوش می دهد و من هم هرقدر و هروقت دلم خواست می گویم بدون دغدغه ی خسته شدنش و بی اعتمادی .

پردال عزیزم هرچه فکر می کنم می بینم اگر تو نبودی نمی توانستم خیلی از لحظه های سخت را سپری کنم دلم برایت اما می سوزد همه اش بار غصه کشیدی دوستت دارم :)

تا حق

امضا من!

 



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

نود و یک که آمد تنفر مرا به خودش هم با خودش آورد خسته ام کرد نفسم را برید و هنوز نیامده مرا از همراه شدنش نا امید کرد قبلی ها چند ماهی مجال نفس می دادند و بعدش هم تازه شروع به دست و پنجه نرم کردن و آخر سر کمی گلاویز می شدیم اما این نود و یک لعنتی آن چنان سخت به پایم پیچید که دیگر نای بلند شدن ندارم بریده بریده و سخت نوشتنم می آید .

اما عجیبم کردیا شاید عجیب شدم. خودم برای خودم غریبم. دیدی چطور گردبادی شهری را از این رو به آن رو می کند؟ من هم شده ام همان شهر گردباد دیده! نظراتم عقایدم و افکارم احساساتم تصمیماتم درباره ی فردا نگاهم به دیگران حرف هایم با دیگران حرف های چرت و پرت خود گویی ها و واگویی هایم سوال هایم همه ی زندگیم عوض شده است . این چند وقت بارها شده که ساعت ها راه رفته ام به این همه تغییر فکر کردم و نفهمیدم کجا هستم و کجا می روم و باز هم نفهمیدم من همان من سابقم یا نود و یک با من من هم بازی کرده و منم را با خودش برده . نمی دانم شاید این تغییر ها خوب باشد شاید هم بد می ترسم نمی دانم آخر این ها به کجا ختم می شود . این نود و یک معلوم نیست مرا به کجا می برد شاخه درختی اگر بود شاید دستم را می گرفتم و از این گردباد در امان بودم اما حیف که گردباد درخت ها را زودتر خشکاند .

تاحق

امضا :پردال !



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

قرار نیست که هر حرفی را برای هر آدمی بزنی ولی بعضی وقت ها دوست داری بعضی حرف ها را فقط بزنی دلت می خواهد سبک تر شوی دلت می خواهد گاهی مرز های آدم ها نبود درک های آدم ها بالا بود نه شاید هم فقط به حرف های تو نزدیک بود . اما حیف تلاش هم که می کنی یعنی هر چه بیشتر می گردی کمتر کسی پیدا می شود که بتوانی سفره ی دلت را باز کنی و مطمئن باشی که می فهمدت .حرف هایت تمام که می شود سری تکان می دهد و بعد حرف هایی می زند انگار که تو از آسمان گفتی و او دارد از زمین تعریف می کند . همین لحظه است که پیش خودت می گویی کاش نگفته بودم غم و غصه ها را فقط دوچندان کرده ای . این شده است دنیای من دنیایی که بسته است درهایش و پنجره هایش هم که گهگاه باز می شود آنچنان گرد و خاکی می آورد که به باز کردنش نمی ارزد .

تا حق

امضا :پردال !



ارسال در تاريخ توسط پردال

یا حق

دلم برای سنگ های صبور ، دلم برای دست های بی غرور ،دلم برای لحظه ای چه دور ، دلم برای شش ماه

نه دلم برای یک سال ،نه دلم برای نمی دانم چقدر زمان پیش فقط برای لحظه های خوب دیدنت تنگ شده.

نگاه خاموش شده ات چنان نفوذ گرمی بر این دل خسته ام داشت که هیچ گاه این نگاه های سرد ، این دلداری های بی روح ، این حرف های بی رنگ برای من نداشته و ندارد دلم برای تمام آن نگاه تنگ شده .

این ها همه می بیند و انگار که نمی بینند ،نمی فهمند. تو نمی دیدی و انگار از همه بهتر می دیدی کاش هنوز هم بودی و می دیدی و می فهماندی.

کاش بودی... باز هم دلم که می گرفت تنها که می شدم دلم هوای شنیده شدن که می کرد کمی صدای آرامشت دلم را باز می کرد ...

این روز ها دلم خسته است خسته از نشنیده شدن از نفهمیده شدن از گوش های بی مصرف از نگاه های بی حاصل دلم میخواست می گفتم می شنیدی می خندیدی می خندیدم ...

گذاشته بودم همه ی حرف هایم را تلنبار که شد بشینم کنار تختت کتاب بخوانم تعریف کنم بگویم ببینی بنویسم بخوانم بشنوی قرآن های بریلت را بخوانی دعای توسلت کنار تختت بود دلم می خواست لمس کنی و برایم بخوانی

دلم برایت تنگ شده می شنوی

دلم برایت خورد شده

دلم نیست

نابود شده

کجایی

زود ، دور از برم چنان رفته ای

...

تا حق

امضا : پردال!

پس نوشت : از تو برای هیچ کس نگفتم دلم می خواست بشینم و از خوبی هایت بگویم آرام شوم بشیند و بشنود کاش گوشی بود که می فهمید و می شنید ... خسته شدم...

 



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

مرا از این کابوس بیدار کنید

آهای با شما ها ام بیدارم کنید من از این کابوس می ترسم همه اش فقدان است

بیدارم کنید

بیدارم کنید

...

تا حق

امضا : پردال !



ارسال در تاريخ توسط پردال

یا حق

خدایا مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که از بس همه کس گیر شده وقاحتش از یاد رفته و آنکه سالم مانده بیمار می نماید مصون بدار تا به حکم "مصلحت" حقیقت را ذبح شرعی نکنم !

                                                                     دکتر علی شریعتی

تاحق

امضا: پردال!

 



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

شیشه که شکست

آه هم رها شد

چاره ای نبود

زندانی زندان شیشه ای روزی باید آزاد شود

دیوار دلت را بگو این بار از سنگ بسازند

تا حق

امضا :پردال!

 



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

نمی دانی چقدر سخت می شود وقتی به یاد می آورم خاطره ی آخرین دیدنت در پس ثانیه های انباشته ی این دوری خاکستر نشین محو شده است

نمی دانی چقدر سخت می شود وقتی به یاد می آورم در این بی وزنی بی کسی ها نبودن تو سنگین تر شده است

نمی دانی چقدر سخت می شود وقتی به یاد می آورم در این همهمه ی ویرانی ها و دربه دری ها تنها سایه ی آفتابی تو می توانست پناهگاهم باشد حالا همه ی آن نور خاک شده است

و حتما می دانی چقد ر سخت می شود که آخرین بار دستان گرمت را وقتی گرفتم که هنوز یک ماه مانده بود تا بروی و بعد از آن هیچ ...

تا حق

امضا : پردال!

 



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

باز هم صدای نگاه خاموش هابیل کسی را بیدار نکرد

باز هم قابیل دستانش را در جویرگ های هابیل شست

باز هم هابیل مرد

باز هم قابیل کشت

کسی نیست ببیند فقط قابیل هست و هابیل

نه! قابیل هست/ هابیل نیست

اینجا قابیل مانده است و زمین

آنجا هابیل  رفته است و نیست

قابیل درختش را با جویرگ های هابیل آب می دهد

شاید سیب خونی / روزی باشد صدای فریاد هابیل از قعر نعره های خودکامی قابیل

سیب را به انتظار بنشین قابیل! 

تا حق

امضا :پردال!



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

صدای خالی از مهرش عجیب بود سخت بود سخت

...

تماس های ناگهان و نا بهنگام

و باز دلهره

خیال هایی برای خوش کردن دل

و بازهم تماس های ناگهان

این بار دیگر دیده ای نگران

حرف هایی در لفافه

راهی برای فرار از این همه افکار

دلهره بیشتر می شود و ناگهان حرف ها آشکار تر

و آن گاه که بغضی می ترکد

بابونه بابونه

و باز هم دل خوش کن به "خوب می شود"ها!

دست ها که به آسمان می رود

و چه انتظار بیهوده ای

...

و آن گاه سیاهی

وبغضی که دوباره می ترکد

کز کرده در آغوش مادر دست ها به دور دست مادر قلاب کرده /

تکیه داده به دیوار ژولیده و سر به زیر /

مقابل در به احترام ایستاده ـبه سختی خودش را نگاه داشته - /

فریاد

و کسی در آن میانه از هوش می رود

تو همچنان نگاه می کنی

سرد و بی روح

...

و چه عذابیست گم شدن در این انبوه خاطرات

 تنها صدایی سخت

و فراموش شده ها

...

خاطره ها فراموش می شوند

تصویر ها از یاد می روند

و آیا خاک است که نور را پنهان می کند؟

این چه خطایی است

این چه خطایی است

نگاه نکن

صدای بریده بریده

بغض ها می ترکند

آه ها دمادم می آیند و عرصه ی بی کسی را پر می کنند

...

تو همچنان نگاه می کنی

اما کمی شیرین تر از قبل

شاید چون آرام تر شدیم

...

یادم آمد دست هایم را گرفته بودی

...

عکاسیت را عوض کن

عکست را خراب کرده تو که خوش عکس بودی !

اصلا آن خط سیاه که گوشه ی عکست گذاشته چیست ؟

بگو برش دارند دوست ندارمش

...

غم آخرت باشد

تسلیت

خاک ها بقای عمر شما

...

کاش به جای این حرف ها کسی آب رویم می پاشید و مرا از این کابوس بیدار می کرد

آهای با شما ها ام بیدارم کنید من از این کابوس می ترسم همه اش فقدان است

بیدارم کنید

بیدارم کنید

تا حق

امضا: پردال

راستی sms delivery ام همچنان waiting است پس کی گوشی ات را روشن می کنی؟



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

همه ی این درگیری های لفظی

همه ی این خسته کردن های ذهن

همه ی این  شلوغی های ریاکارانه

همه ی دیوار های بتنی محبت های دروغین

همه ی این همه را به تو می سپارم

تو باش و این همه

من هستم و همین هیچ تنهایی ام !

تا حق

امضا :پردال!



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

آستانه ی تحمل برخی آدم ها صفر است و برخی صد و برخی هم همین وسط ها . در بین این سه دسته صفری ها کفرت را یک جور در می آورند و صدی ها هم یک جور .

حتی جرات نمی کنی بگویی بفرمایید بشینید چه برسد بگویی بالای چشمت ابروست هر لحظه می ترسی از آستانه ی تحملش رد شوی این صفری ها خیلی خطرناک هستند ترجیح می دهم دوربرشان حتی راه هم نروم !

اما این صدی ها آنقدر خوبند که آدم دیگر دیوانه می شود آنقدر خونسرد مهربان و منطقی هستند که گاهی دیگر لج آدم را در می آورند دلت می خواهد یک بار هم که شده عصبانی ببینیشان اما حیف و صد حیف که هرگز هرگز...

این روزها صدی ها در برابر این صفری ها به بی نهایت میل می کنند یک صد بی نهایت صفر جلویش!

تا حق

امضا : پردال!



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

 

صدای رویای آخرینِ دیدنت ، چنان می نوازد این تن نبودنت ؛

که می شود خیال خسته ام از این چموشِ روزمرگی ها رها

تو را نگاه می کند ، هان این همین شیرینِ خواب های مهتابی ام

مگیر از من این تمام لحظه های ناب بی تابی ام

 

 

تا حق

امضا : پردال !



ارسال در تاريخ توسط پردال

یا حق

و تکرار همه ی این لحظه های خوش ،

زمان پر کشیدن ها ،

یک باره همه چیز را یافتن

 درست همان لحظه هایی که بال های غمت را بر روی زمین پهن کرده ای

ناگاه شاید هم نا آگاه ...

و این نسیم 

و این نسیم چه روح بخش

و این نسیم چه شیرینِ خوابی

نوازش می کند پوسته ی نرم خیال را

و نسیم

و نسیم

و نسیم ...

 

تا حق

امضا : پردال

 

راستی نوشت: همه چیز به یک باره بود همه حاصل یک آه بود !



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

انسان ، این عاصی بر خداوند،

که با دستی در دست شیطان : عقل،

و دستی دیگر در دست حوا : عشق ،

و کولبار سنگین امانت بر دوش،

از بهشت بی دردی و برخورداری هبوط کرد،

تنها و در این جهان غریب !

عاصی اما همواره در دغدغه ی بازگشت ،

اکنون آموخته است که چگونه از عبادت به نجات راه یابد ،

و با تسلیم در جبر دلخواه پس از آنکه با عصیان از جبر کور رها شد،

از رنج رهایی بی امیدش رها شود،

او که از خدا گریخت ،

پس از آن که در کوره رنج های زمین آگاهی ، انتخاب و تنهایی امتحان دید و ناب شد

اکنون راه بازگشت به سوی خدا ، دوست بزرگش که در انتظار اوست ، می داند؛

راهی که از به سوی او شدن می گذرد ...

تا حق

امضا : پردال !



ارسال در تاريخ توسط پردال
یاحق

می گن در سفر باید شناخت ... ولی نه انگار باید در مقصدش شناخت

چین(شنجن) ...

خط مرزی مصر و لیبی ...

مالزی (جزیره دور از تمدن) ...

سومالی (موگادیشو) ...

برزیل (ریودوجنیرو) ...

تا حق

امضا : پردال!



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

شریعتی یه جایی می گه :" اون اوایل که نیما شعر نو می گفت هرکی می خواست بگه من هستم و یه چیزی سرم میشه صد تا فحش بار نیما می کرد و از بی سوادی نیما حرف می زد اما وقتی شعر نو نیما جایگاه خودش رو پیدا کرد همون آدما سعی می کردن یه جوری خودشون رو به نیما وصل کنن ... فلان مجلس رفته بودم پشت سر نیما نشسته بودم ... دیروز کتاب شعر نیما رو خریدم و..."

تا حق

امضا : پردال !

پی نوشت : از شرح متنفرم می فهمی ؟



ارسال در تاريخ توسط پردال

یا حق

آدم ها بی خیال شده اند؛ انگار کن که دیگر آدم نیستند دیگر هیچ کوچکترین تحرکی هم از احساسات این خیل عظیم توده های گوشت و پوست و استخوان نمی بینی . سال هاست که این بزرگ ترین نقطه ی اوج آدمیت به پست ترین و قعرترین لحظه های حضورش رسیده و انگار کن که از همان ازل همان جا خفته بود .

نمی دانم شاید آن قدر با این تار های مرتعش بازی بازی کرده اند که دیگر هیچ نوای خوشی از آن به صدا در نمی آید .

سخت شده ، سنگ شده این ها همه قلب های آهنین .

همیشه با خودم می گویم که کاش می توانستم کاری کنم و دلم را خوش می کنم و به خود می گویم که من لااقل فکری کرده ام؛ اما دریغ ! این خود از سنگی است خارا تر از خارا .

" کاش می توانستم کاری کنم ."  فکر می کنی که این جمله ، یخ ذوب شده است  نه کودک من ، این خود عین انجماد است. فریب وجدان خسته که افتخار نیست اگر راست می گویی کاری کن که لااقل کسی که کاری از دستش بر می آید کاری کند !

 

 

نمی خواهم موج راه بیندازم، نمی خواهم بر هم بریزم، نمی خواهم لحظه ای را هم از لحظه های با ارزش آدم های خوب دنیا بگیرم؛ دست و پای دائم زدن و خود را غرق کردن در گودالی که برای خود ساخته ایم چاره ی کار نیست اگر مَردیم و حرف داریم دریا هست !

تا حق

امضا : پردال!



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

چرا کسی نمی پرسد " چرا شهره  پیرانی " ؟

هیچ پرسیده اند شهره پیرانی چه کرده؟


تاحق

امضا : پردال



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

این روز ها افتخار آشنایی آدم هایی نصیبم شد که آنسان ، انسان هستند که شاید!

خدایا بیفزای بر این آشنایی ها و این انسان ها !

آمین

تا حق

امضا : پردال

* راستی نوشت :

۱. شاید درباره شان برایت بنویسم آن گونه که شاید! "و آنسان انسان شد..."

۲. آمین : (از آمُن ، نام خدای مصریان ) ---- > لغت نامه ی دهخدا



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

لذت سیب را حوا برد

آدم به زمین تبعید شد

و مکافاتش نصیب من ...

تا حق

امضا : پردال !



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

چه سختست دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که هیچ بادی نمی وزد ...

تا حق

امضا: پردال!



ارسال در تاريخ توسط پردال

یاحق

بگذار سرنوشت هر راهی که می خواهد برود ،

ما راهمان جداست ،

بگذار این ابرها تا می توانند ببارند ،

ما چترمان خداست .

تا حق

امضا : پردال !



ارسال در تاريخ توسط پردال
یاحق

 

آسمان غرق تمناست،

تک نگاهی ، آهی

اما حیف ...

تو سرد تر از این حرف هایی ...

 

تا حق

امضا : پردال!



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

دلم به مستحبی خوش است که جوابش واجب است ...

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

تا حق امضا : پردال !



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

نگاهش آن چنان نفوذی دارد که احساس می کنی تمام افکارت را در لحظه ای می خواند ترس و واهمه ای نهفته را در جانت رو می کند که میخواهی همان لحظه فرار کنی ولی چنان اسیر نگاهی که راه فراری هم نداری چاره ای نداری جز انتظار برای لحظه ای که روی از آینه برگرداند

تا حق

امضا : پردال!

 



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

درست وقتایی که باید حوصله داشته باشی نداری درست همون لحظاتی که باید آرامش داشته باشی نداری نمی دونی همه ی اینا از کجا آب میخورن ولی می دونی که باید یه اتفاقی بیفته

الان موقعشه که تو یه حرکت داشته باشی وقتشه که تو یه پاتک به این هم تک بزنی !  

تاحق

امضا: پردال !



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم.
همان یک لحظه اول ،
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که در همسایه ی صدها گرسنه ،
چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،
بر لب پیمانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که میدیدم یکی عریان و لرزان ،
دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین
زمین و آسمان را
واژگون ، مستانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت می پذیرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
سبحۀ، صد دانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و ، دیوانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که میدیدم عزیز نابجایی ،
ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،
گردش این چرخ را
وارونه ، بی صبرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم.
که میدیدم مشوش عارف و عامی ،
ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
در این دنیای پر افسانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،
تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!
و گر نه من بجای او چو بودم ،
یکنفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه میکردم .

شعر زیبای «رحیم معینی کرمانشاهی»

تاحق

امضا : پردال!



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

ای آسمان من سلام!

دلم برایت تنگ شده دلم خیلی زیاد برایت تنگ شده دلم می خواهد روی ماهت را ببینم اما تو آنقدر آغوشت را برایم تنگ گرفته ای که نمی توانم آن گونه های آسمانیت را ببینم اگر جسارت نیست کمی فاصله بگیر تا ببینمت از دور ببینمت که می خندی و رنگ و رویت باز شده آسمان من دلم برای اشک ریختنت تنگ شده گریه کن می دانم که دل تو هم مثل دل من تنگ است گریه کن آسمان من!

تا حق

امضا : پردال



ارسال در تاريخ توسط پردال
یا حق

دیدی بعضی وقت ها دلت می خواهد همان جایی که نشستی و همان طوری که نشستی ساعت ها بنشینی!

الان از همان وقت هاست !

ولی امان از دست قرار های بی موقع ...

تا حق

امضا : پردال



ارسال در تاريخ توسط پردال

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود